نامزدهای گلدن گلوب مشخص شدند
فهرست نامزدهای نهايی شصت و هفتمين دوره جوايز گلدن گلوب روز سه شنبه اعلام شد و فيلم های «در هوا» با بازی جرج کلونی در شش بخش و موزيکال «۹» در پنج رشته نامزد دريافت جوايز شدند.
ساندرا بالاک، مريل استريپ و مت ديمن نیز هر کدام نامزد دريافت دو جايزه شده اند.
جرج کلونی به خاطر بازی در فیلم «در هوا» ، نامزد جایزه بهترین بازیگر مرد گلدن گلوب شده است و اين فيلم نیز نامزد جايزه بهترين فيلم این جوایز شده است.
جيسن ريتمن، کارگردان «روی هوا»، در واکنش به نامزدی فيلمش در شش رشته در گلدن گلوب، گفته است: ما مثل يک خانواده جشن خواهيم گرفت همانطور که اين فيلم را ساختيم.
در پشت سر «روی هوا» فيلم موزيکال «۹» يا « Nine» قرار گرفت. فيلم موزيکال«نه» که درباره «زندگی و عشق» يک کارگردان است، در پنج رشته نامزد دريافت جايزه شده است.
«آواتار» به کارگردانی جيمز کامرون نیز در چهار بخش نامزد دريافت جوايز گلدن گلوب شده است.
«گنجه درد» به کارگردانی کاترین بیگلو از نامزدهای دریافت گلدن گلوب است. هرچند کارشناسان معتقدند این فیلم شانس بسیاری برای دریافت جایزه گلدن گلوب دارد، اما این فیلم به هنگام نمایش در سینماهای آمریکا موفقیت زیادی نداشت. داستان این فیلم درباره یک واحد نظامی خثنی سازی بمب نیروهای امریکایی در عراق است.
انجمن مطبوعات خارجی هاليوود برگزارکننده جوايز گلدن گلوب است و شصت و هفتمين دوره جوايز گلدن گلوب ۱۷ ژانويه ۲۰۱۰ (۲۷ دی) در بورلی هيلز برگزار خواهد شد.
ساندرا بالاک به خاطر بازی در فيلم «بلايند سايد»، نامزد بهترين بازيگر زن شده است.
فهرست نهايی بخش بهترين فيلم غيرانگليسیزبان نيز اعلام شد. «روبان سفيد» از آلمان، «باريا» از ايتاليا، «آغوشهای گسسته» از اسپانيا، «خدمتکار» از شيلی، و «يک پيشگو» از فرانسه برای دريافت جايزه اين بخش رقابت میکنند.
+
نوشته شده در
Wed 16 Dec 2009ساعت
11:17 AM  توسط ف.شبانه
|
هشتمین جشنواره ی سینمای ایران در تبعید
به آگاهی سینماگران مستقل می رسانیم : آخرین مهلت ثبت فیلم برای شرکت در هشتمین جشنواره ی بین المللی سینمای ایران در تبعید که از هشتم تا یازدهم آوریل دو هزار و ده، در پاریس و به مدت چهار روز، برگزار می شود بیست و دوم دسامبردو هزار و نه، تعیین شده است.
برای دریافت فرم ثبت نام و اطلاعات بیشتر با ای میل:
artenexil@free.fr
و یا تلفن 16 20 42 45 01
تماس بگیرند
+
نوشته شده در
Thu 3 Dec 2009ساعت
11:23 AM  توسط ف.شبانه
|
خندیدن در خانهای که میسوخت
بی آنکه بدانی حرف زدهای
بیآنکه بدانی زنده بودهای
بیآنکه بدانی مُردهای.
ساعت را بپرس کمکت میکند
از هوا حرف بزن کمکت میکند
نام مادرت را به یاد بیاور
شکل و تصویر کسی را
سریع! از چیز کوچکی آغاز کن
مثلا رنگها مثلا رنگ زرد
سبز، اسم چند نوع درخت
به مغزی که نیست فشار بیاور
فصلها را، مثلا برف
سریع باش، سریع
چیزی برای بودنت پیدا کن، دُور بردار
ممکن است بقیه چیزها یادت بیاید
سریع! وگرنه
واقعا
به مرگت
عادت، کردهای
شهرام شیدایی ...خانهای که سوخت...یادش گرامی
+
نوشته شده در
Thu 26 Nov 2009ساعت
1:43 PM  توسط ف.شبانه
|
پاسخ عباس کیارستمی به نامه اخير بهمن قبادی
سینمای ما - طي دو هفته گذشته موضوع نامه سرگشاده بهمن قبادي به عباس کيارستمي به يکي از موضوعات مهم بحث و گفت وگو در برخي محافل تبديل شده است.بهمن قبادي که مدتي است از ايران خارج شده و آخرين فيلم او به نام «چه کسي از گربه هاي ايراني خبر دارد؟» در جشنواره هاي مختلف به نمايش در آمده است، نامه ي سرگشاده اي خطاب به عباس کيارستمي، برنده نخل طلاي فستيوال کن منتشر کرد و کيارستمي را به خاطر اينکه به گفته ي وي « فيلمسازي اجتماعي» نيست با لحن تندو البته غير محترمانه اي سرزنش کرده است. اما در حاشيه برگزاري نمايشگاه مشترک عباس کيارستمي و پرويز تناولي در دبي، عباس کيارستمي در باره نامه بهمن قبادي گفته است:والله اگر آقاي قبادي اين سوال را از خودم مي پرسيد خيلي راحت تر بودم که به خودش پاسخ دهم. براي اينکه الزاما لزومي به نوشتن نامه سرگشاده نبود. من دو هفته پيش افتخار ديدار با ايشان را داشتم و ايشان مي توانست اين سوال را از خودم بپرسد.
کدام يک از فيلمهايم اجتماعي نبوده اند؟
اما سوال من اين است که کجا اين قاعده و قانون هست که بايد حتما فيلم هاي اجتماعي بسازيم؟ اين سوال از کجا مي آيد؟ کجا اين تعهد را به دوش هنرمند و يا فيلمساز مي گذارند که تم کارش را مشخص کنند؟ شايد اگر اين سوال از سوي کسي غير از يک فيلمساز مطرح مي شد، مي توانستم علت طرح آن را پيدا کنم.اولا يک فيلمساز بايد احساس آزادي و امنيت کند بايد در مقابل آنچه که خودش به خودش حکم مي کند مسئول باشد نه حکمي که از بيرون به او تحميل مي شود. ثانيا کدام يک از فيلم هاي من اجتماعي نبوده اند؟
فيلمهاي سياسي تاريخ مصرف دارند
کيارستمي درادامه گفته:اگر منظور از فيلم هاي اجتماعي، فيلم هاي سياسي است بايد بگويم من از آن پرهيز مي کنم. براي اينکه فيلم هاي سياسي تاريخ مصرف مشخصي دارند. به اعتقاد من هنر بايد مقداري خودش را از مقوله سياست جدا نگه دارد. ولي هر فيلمي که شما بسازيد و فيلم خوبي باشد، به هر حال راجع به انسان امروز است. انسان هم يک موجود اجتماعي است. راستش من فيلم هاي شعارگونه را دوست نمي دارم. فکر مي کنم در شان هنر نيست.
نامه هاي سر گشاده را به سياستمداران مي نويسند
کار گردان مطرح سينماي دنيا درادامه گفته:همين قدر که آقاي قبادي فيلم سياسي - اجتماعي مي سازند ما را بس. ايشان نوع نگاه خودشان را دارند. پس اجازه بدهند هر هنرمندي هم نوع کار خودش را عرضه کند. به هر حال سوال شما را با اين پاسخ به اتمام مي رسانم که از يک فيلمساز، طرح چنين سوالي بعيد است و بيشتر از آن نوشتن نامه سرگشاده به نظرم بعيد مي آيد. معمولا نامه سرگشاده را خطاب به سياستمداراني مي نويسند که دستشان به او نمي رسد، اگر ايشان منظور ديگري داشته است کاش صريح تر طرح مي کردند.
+
نوشته شده در
Tue 24 Nov 2009ساعت
10:47 AM  توسط ف.شبانه
|
از دور
می شمارد
بر سپیده ضربه های چاقو را
خیال سنگی، شهر،
وقتی که بال بر بلاد کلاغ میزنم
چشم من از مضراب
میریزد و گوشم
چند قطره خون میشود
کی غبار از جای خالی بر میدارد ؟
يداله رويائي
پاریس ، تابستان ۱۳۸۸
+
نوشته شده در
Mon 23 Nov 2009ساعت
6:29 PM  توسط ف.شبانه
|
نامه بهمن قبادی به عباس کیارستمی
چگونه میتوانیم آسوده بخوابیم؟
آقای کیارستمی عزیز!
در تمام سالهایی که برایم همچون یک پدر مهربان، عزیز و دوست داشتنی بودی، هیچگاه به خودم اجازه ندادم که حتی نامه ای شخصی برایت بنویسم. هروقت می خواستم حرف ها و دلتنگی هایم را به زبان بیاورم، به جایش ترجیح می دادم شنونده حرف های نغز و تاثیر گذار و آرامش بخش شما باشم. اما گفتگوی شما با یک رسانه خارجی مرا در چنان بهت و حیرتی فرو برد که برای نخستین بار دست به قلم بردم برای نوشتن یک نامه سرگشاده.
همه چیز از آن شب لعنتی شروع شد. شبی که بازویم را گرفتی و به کناری کشیدی ام و گفتی که فیلمم را دوست نداری. ناراحت نشدم، اما تعجب کردم. فیلمم را برای اول بار نه در ابوظبی، که چندین ماه پیش در خانه خودم در تهران دیده بودی. و گفته بودی دوستش داری.حیرت آور بود که شخصیتی چون شما در عرض چند ماه چنین فراخ، تغییر عقیده دهد. با این همه، همچون همیشه نظرت برایم مهم بود و از شما تشکر کردم. اما ادامه دادی.سپس حرف هایی زدی که باور نمی کردم هیچگاه از زبان شما بشنوم. از من و سینما و رویکرد من به مسائل اجتماعی شروع کردی و بعد به جعفر پناهی پرداختی و همه ی ما ها را حسابی نواختی. با کلماتی ناپسند که هیچگاه باور نمی کردم از زبان مودب و ماخوذ به حیایت بیان شود، فیلمسازی ماها را به سخیف ترین عمل ها تشبیه کردی و از نحوه پرداختن فیلمسازانی چون من و دیگران به رخداد های اجتماعی، انتقاد کردی. به این حرف ها هم اکتفا نکردی. من و دیگرانی که صدای مردم را در زیرزمین و پستو و خانه و کوچه و خیابان شهرمان شنیده بودیم، به دروغ گویی در فیلم هایمان متهم کردی. گفتی زمانی که تماشاگران برای فیلمی دست بزنند و هورا بکشند مرگ آن فیلمساز فرا رسیده است. پس از نمایش فیلمم در آن سالن عظیم، تنها کسی که روی صندلی نشسته بود و دست نمی زد و شاید عصبانی بود شما بودی.
استاد عزیز و گرامی من! تعاریف شخصی شما از سینما برای من و همه سینما دوستان محترم بوده است. اما این باعث نمی شود به شما حق دهیم با منش دیکتاتورها، در دنیای هنر تعیین تکلیف کنی و سینمایی که همچون آثار خودت خاموش و بی صدا و بی ارتباط با دغدغه های اجتماعی نباشد را بی ارزش بدانی.
من جایزه ام را از نَفَس گرم تماشاگران فیلم هایم می گیرم. آن کف زدن ها و تشویق ها در ابوظبی، برایم ارزشمند تر از آن جایزه نقدی بود که همان تماشاگران به من دادند. بر عکس شما، من به تاثیر گذاری عاطفی بر مخاطب معتقدم و تراژیکمیک سبک و سیاق من است.
وقتی آن شب مرا به کناری کشیدی، فکر کردم به قصد دلجویی آمدی. پس همان لحظه سعی کردم توضیح دهم تا بدانی که معتقدم جایزه ندادن و جایزه نگرفتن نیاز به هیچ توضیحی ندارد. کاش همان جا دم فرو می بستی تا اسطوره ای که همه این سالها از شما در ذهنم ساخته بودم با این صدای مهیب شکسته نمی شد.
آقای کیارستمی عزیز!!
شما حق نداری برای پاک کردن دامنت ازسکوت و محافظه کاری، وجه پر ارزش تعهد اجتماعی فیلم های ما را نوعی اتهام جلوه دهی و به خاطر این ویژگی خطیری که ما داریم و شما نداری، سرزنش مان کنی.
در تمام این سال ها با کمترین تاثیر پذیری از سیاست و جامعه فیلم ساختی، که صد البته حق شما بود و انتخاب شما. سکوت هم حق شما بود، هرچند اگر لب به انتقاد از ستمگری حاکمان و اوضاع نابسامان اجتماعی هم می گشودی، حاشیه امنیت ات از تمامی ما بیشتر بود. اگر به خاطر جفاهایی که به من و جعفر پناهی و فیلمسازان دیگر شده فقط جشنواره ها و نهاد های مردمی دنیا از ما حمایت می کنند، در مقابل تلنگری احتمالی از سوی حکومت به شما، سازمان ملل در پشت شما می ایستد. با این حال همان طور که گفتم سکوت حق شماست. اما آنچه حق شما نیست، بیان حرف هایی است که تیتر روزنامه های حامی دولت ایران می شود و رژیم ایران را خشنود می کند. بر چه اساس به خود اجازه می دهی تلاش فیلمسازان برای همراهی با مردم ستمدیده را با کلمات ناپسند به سخره بگیری و بد تر از آن هم زبان با دیکتاتور های دینی به نهی از منکر روی آوری؟ چه باعث شده تا حرف هایی که پیش از این تنها از زبان مسئولان حکومتی سینما و روزنامه نویسان کیهان شنیده بودیم را این بار از زبان شما بشنویم؟
پیش تر گفته بودی ایران بهترین جای دنیا برای فیلمسازی است.شاید برای فیلمسازی چون شما و فیلم هایی که می سازی چنین باشد. اما خوب می دانی که دل همه فیلمسازانی که دغدغه سینمای مستقل و اندیشمند را دارند و ایران امروز و جامعه ایرانی نیز دغدغه شان است از وضعیت پادگانی سینما خون است. چطور می توانی کشوری را که سخت ترین سانسور ها را در فیلمسازی اعمال می کند، بهترین جای دنیا برای فیلمسازی بدانی؟ در شرایطی که سینماگران ما یکی پس از دیگری ممنوع الخروج می شوند و بعضی از آنها مثل جعفر پناهی امکان فیلمسازی در یک پروژه بزرگ بین المللی را به همین دلیل از دست می دهند، به عوض اینکه از آنها دفاع و پشتیبانی کنی، آنها را مذمت می کنی که چرا در ایران- به قول شما بهترین جای دنیا برای فیلمسازی- فیلم نمی سازند؟ حتما مزاح کرده ای. اما من هیچ نشانی از لطیفه گویی و طعنه و کنایه در حرف هایت ندیدم. اگر واقعا به حرفت باور داری، چرا تازه ترین فیلم ات را در ایالت توسکانی ایتالیا، در پنج هزار کیلومتری تهران ساخته ای؟
به طعنه گفته ای : ".. اگر بهمن قبادی فکر میکند درخارج از ایران شرایط بهتری برای ساخت فیلم دارد به او تبریک میگویم... آنچه از ایرانیهایی که کشور را ترک کردهاند مشاهده کردهام، پیامد چندان مثبتی نبوده است. .." من هیچگاه به خواست و اختیار خودم از ایران خارج نشدم. مرا از کشورم بیرون کردند. همه در ها را برای ساختن فیلم به روی من بستند. با وجود همه این مشکلات، در همان روز ها که در ایتالیا تدارک فیلم تازه ات را می دیدی، من آخرین فیلمم را در قلب تهران ساختم. دلم نمی خواهد حرف هایت را به فرافکنی تعبیر کنم.
من اگر مثل هر وطن دوست دیگری سنگ کشورم را به سینه می زنم و دغدغه جامعه ام را دارم، اگر برای جامعه ام فیلم می سازم، برای این است که جامعه مرا فیلمساز کرده است. من هرگز کشورم را رها نمی کنم و هیچگاه موافق ترک وطن نیستم، چه برسد که به گفته شما با فیلمم جوانان را تشویق به ترک وطن کنم. فیلم مرا به زودی همه ی مخطبان ایرانی داخل کشور به رایگان خواهند دید و خود در این باره قضاوت خواهند کرد.
گفته ای: "... جايي که شب ها ميتوانم آرام بخوابم، خانه ام است..." چطور می توانی در شرایطی که همه ی دنیا می دانند هرروز چه بر سر جوانان ایران می آید، آسوده بخوابی؟ چطور میتوانی درحالی که مردم ایران خواب خوش ندارند و در بیم آینده ای تاریک برای فرزندانشان به سر می برند، شبها آرام بخوابی؟ چه می دانی فیلمسازی با ترس و هراس و بدون مجوز یعنی چه؟ چه می دانی زندانی شدن به خاطر موفقیت فیلمت در کن و بازجویی شدن به خاطر حرف هایی که در خارج از کشور زدی یعنی چه؟ من این ها را با گوشت و پوست و استخوان خود حس کرده ام و به همین دلیل است که مثل شما خواب راحت ندارم. برای همین است که جامعه ایران، امروز برایم مهمتر از سینما است. برای کمک به هموطنانم که در رنج و بی عدالتی به سر می برند حتی حاضرم سینما را رها کنم و وظیفه ام را در قبالشان انجام دهم. دلم برای آپارتمان یک خوابه کوچک ام که زمانی در آن شبها راحت می خوابیدم و روز ها پذیرای دوستان و همکارانم بودم تنگ شده. مدت ها است که دیگر در آنجا خواب راحت نداشتم. اما شما راحت بخواب. حتما می توانی.
گفته ای:"... مي خواهم هم چنان در کشور خودم و به زبان مادري ام فيلم بسازم..." شما را هیچوقت به خاطر کرد بودن و به خاطر سنی بودن محکوم به سکوت نکرده بودند. اما در همان کشوری که کشور من هم هست، هیچگاه اجازه ندادند به زبان مادری ام فیلم بسازم و یکی از دلایل توقیف فیلم هایم هم همین بوده است.
من هم مثل شما می خواهم در کشور خودم و به زبان مادری ام فیلم بسازم. من هم عاشق کشور و خانه ام هستم. اماهمه این ها از من دریغ شده چون سکوت نکرده ام. و شما همه این ها را داری – به قیمت حرف نزدن و سکوت. کاش می گذاشتی همه چیز به همین وضع باقی بماند. شما به راه خودت می رفتی با داشته هایت و با خواب آرامی که - در خانه ات در ته آن بن بست- حاصل می شد، و ما هم به راه خودمان می رفتیم، با همصدایی با مردمی که سرنوشت شان برای ما از سینما مهمتر است و با داشته هایی که از ما دریغ کرده اند و می کنند. دیگر چه نیازی بود به همصدا شدن با کسانی که مردم را سرکوب می کنند؟
آقای کیارستمی عزیز! در این روز های حساس و سرنوشت ساز چه بخواهی چه نخواهی، چه درست چه نادرست، تنها معیار شرف و عزت و افتخار، همراهی با مردم و همراهی نکردن با مخالفان مردم است. شما با حرف هایت، ما را از اعتراض کردن در جشنواره ها و پیوستن به مردم وفیلمسازی درباره مشکلات اجتماعی و سیاسی نهی کرده ای. مردم سکوت هنرمندان را فراموش نخواهند کرد. مردم بهترین داوران تاریخ اند.
بهمن قبادی – هفت نوامبر دو هزار و نه
+
نوشته شده در
Mon 9 Nov 2009ساعت
9:45 PM  توسط ف.شبانه
|
ضلع سوم ِ دیدن
يدالله رويايي
پارسیهای قدیم میگفتند، چشمی که مینگرد نوری به آنچه مینگرد میدهد. یعنی آنچه نگاه می شود نورش را در نور آنکه نگاه می کند میریزد: دو نور از دو سو، هر دو در نیمه راه به هم میرسند (نوری از نگریده، نوری از نگران). دیدن و دیده شدن، هر دو در نور ِهم یک "دیدن دیگر" میآفرینند. این "دیدن دیگر" یک دیدن نامرئی است، یک دیدن ِندیدنی.تصادفی، تصادمی. ما باید این سومین را کشف کنیم، شکار کنیم، هم در ذهن هم در زبان.
زرتشت این مبادلهٔ نور را، نور دو "دیده" را، انسانی میدانست : نوردیده(چشم) و نوردیده(مفعولِ دیدن). برای او این مبادلۀ نور درحیوان صورت نمیگرفت. صورت، مخصوص انسان است. صورتِ انسان است که در برخوردِ این دو نور ترسیم میشود. چهره فقط در برابر چشم است که چهره است، در برابر دیده، و در مبادلۀ دیدن. خارج از این حالت هیچ چهرهای چهره نیست. انسان هم به خاطر چهرهاش انسان است (لویناس). و چهره، انسانی است. صدایش از روبرو میآید، نگاهش از روبرو میآید، و چهره چیزی جز روبرو نیست. که دیده وری میکند، که دیده رانی میکند. زیباترین چهرهها روبروترین چهره هاست. انسان وقتی برمی خیزد انسان است. انسان خوابیده انسان نیست. خواب آدمی خواب چهرهٔ اوست. خواب ِ صدا و خواب ِ نگاه اوست. و در خواب این دو، تمام چیزهای دیگر او بیدارند. در همین بیداری است که حیوانی میشود، که حذفِ چهره میکند، ومیکُشد
پارسیها زبانشان را با کشف همین دیدن ِسوم غنی میکردند، و از همان جا زبانشان را زبان شعر میکردند، زبانی در داخل زبان میساختند. و اهورا، شاید به وام از من، میگفت : زبانت را، زرتشت، روی زبانت بگذار(سنگ زرتشت
آنها ازدیدن و دیده شدن یک دیدن ِسوم بیرون می کشیدند ( ضلع سوم می ساختند) که نه دیگر "دیدن" بود و نه "دیده شدن" بود. مکعبی بود که هرسه را در خود داشت، که عصارۀ "نگاه" بود. کعبه بود، غرض و غایت بود. غایتِ چیزی هیچوقت خودِ آن چیز نیست. چرا فعل امر دیدن" ببین" است؟ که هیچ طنینی از حروفِ این درحروفِ آن نیست. یعنی فعل دیدن غیر از نون مصدریاش (که مال خودش نیست) هیچ حرف دیگری از خود به محصولِ ِخود(ببین) نداده است، و "ببین" میراثی از تبار خود با خود ندارد. سفارش اهوراهم به زرتشت این بود که از دیدن "دیدنی دیگر" برآر!ا
در زبانهای دیگر، فعل امر دیدن از دیدن مشتق میشود جز در فارسی ِ ما که "دیدن" در وجه امر خودش، میخواهد "بینیدن" باشد : یعنی ببین، بجای "بدین" . چرا وقتی از چیدن "میچینم" میآید، نباید از دیدن "میدینم" بیاید؟ ونميآيد ! "میبینم" می آید چونکه دیدن برای آنها، پارسی ها، اهمیتی عظیم داشته است. پرسید
پس آنکه میدیند نمیبیند؟ -
شاید عکس آن درست تر بوده است، یعنی آنکه میبیند، نمیدیند-
طبعا
+
نوشته شده در
Thu 29 Oct 2009ساعت
6:26 PM  توسط ف.شبانه
|
هرتا مولر برنده جایزه ادبی نوبل شد
هرتا مولر، نویسنده آلمانی، برنده جایزه ادبی نوبل سال 2009 اعلام شده است.
خانم مولر که در سال 1953 در رومانی به دنیا آمد به دلیل توصیف های خود از شرایط سخت دوران حکومت نیکلای چائوشسکو شهرت یافته است.
آکادمی سوئد که جایزه را به او اعطا کرد از نظم و نثر وی تجلیل کرده است.
خانم مولر در یک خانواده آلمانی تبار در رومانی رشد یافت و مادرش پس از جنگ جهانی دوم توسط نیروهای نظامی شوروی به یک اردوگاه کار اجباری اعزام شد.
خانم مولر به دلیل عدم همکاری با پلیس مخفی حکومت چائوشسکو در در دهه 1970 شغل دولتی (معلمی) خود را از دست داد و سپس در سال 1987 به آلمان مهاجرت کرد.
اولین مجموعه داستان کوتاه او که در سال 1982 به زبان آلمانی انتشار یافت در رومانی سانسور شد.
آثار اولیه خانم مولر برای انتشار به خارج از رومانی قاچاق می شدند، اما او بعدا چندین جایزه ادبی از کشورهای مختلف در اروپا دریافت کرد.
هرتا مولر در سال 2005 کتاب "شاه تعظیم میکند و میکشد" را درباره اختناق موجود در رومانی منتشر کرد. این کتاب شامل نه مقاله انتقادی علیه حکومت چائوشسکو و تجربیات فردی وی است. این کتاب به بیست زبان دنیا ترجمه شده است.
خانم مولر در آلمان به تدریس در دانشگاه پرداخت و از سال 1997 عضو آکادمی زبان آلمان بوده است.
کتاب "سرزمین گوجههای سبز" از دیگر آثار خانم مولر، توسط غلامحسین میرزا صالح به فارسی ترجمه شده و توسط انتشارات مازیار در ایران منتشر شده است.
پتر انگلوند، سخنگوی آکادمی نوبل هنگام اعلام خبر برنده جایزه نوبل ادبی 2009 گفت "مطالعه آثار هرتا مولر نیاز به توجه و دقت دارد. او آدمی است که از واژههای سخت استفاده میکند."
این عضو آکادمی نوبل ضمن اینکه در سخنان خود، هرتا مولر را یک نویسنده قدرتمند با سبکی عجیب اعلام کرد، پیشنهاد داد خبرنگاران حاضر در جمع، کتاب "امروز میخواهم خودم را ملاقات کنم" را بخوانند و ادامه داد "هرتا مولر با نثری شاعرانه و بی غرض، فضای بیخانمانی را به تصویر میکشد."
به برندگان جایزه ادبی نوبل مبلغ ده میلیون کرون سوئد نیز اهدا می شود. قرار است مراسم اعطا جایزه در استکهلم، پایتخت سوئد، انجام شود
+
نوشته شده در
Fri 9 Oct 2009ساعت
6:6 AM  توسط ف.شبانه
|
بیانیهی استاد شجریان برای زندهیاد مشکاتیان: من مرگ هنرمندی چنین را باور ندارم
استاد محمدرضا شجریان، روز چهارشنبه یکم مهرماه ۱۳۸۸ پیامی برای زندهیاد پرویز مشکاتیان صادر کرد. متن این بیانیه به شرح زیر است:
رفت و دیگر نه بر قفاش نگاه دلی از ما ولی خراب ببرد
خبر درگذشت پرویز مشکاتیان را در بهت و اندوهی سخت شنیدم. هنوز باور ندارم که ما را تنها گذاشته است. پرویز مشکاتیان برای روزگار ما نغمههای بسیار پرداخت و یاد آن سالها را با هنر خود در حافظه ما ثبت کرد. موسیقی او در فراز و نشیب روزگار همراه ما بود، با محنت ما گریست، با شادیهای ما شادی و با شور و امید ما همدلی کرد. در آثار او صدای قلبی را میتوان شنید که برای وطن و آزادی میتپد. کمتر هنرمندی را توان آن است که رنجها و آرزوهای مردمش را در هنر خویش بازتاباند وترجمهی صادق و راستین زمانه خود باشد. پرویز یکی از این اندکشماران است، موسیقیدانی که ذوق تصنیفسازیاش، مهارت گروهنوازیاش، لطافت شاعرانهاش و تعهدش به آرمانهای مردم، خاطره او را در هنر ایران زمین ماندگار خواهد ساخت. من مرگ هنرمندی چنین را باور ندارم. پرویز مشکاتیان در قلب و ذهن ما زنده است.
محمدرضا شجریان اول مهرماه ۱۳۸۸ - آمستردام
|
|
منبع : سایت دلآواز |
+
نوشته شده در
Sun 27 Sep 2009ساعت
1:9 PM  توسط ف.شبانه
|
پرویز مشکاتیان درگذشت
پرویز مشکاتیان استاد سنتور ایران در سن ۵۴ سالگی بر اثر ایست قلبی در منزلش در تهران درگذشت.
زمان مرگ این هنرمند، آنطور که خبرگزاریهای مهر و فارس گزارش کردهاند، صبح امروز دوشنبه بوده است.
زمان تشییع جنازه این هنرمند فقید هنوز اعلام نشده است.
پرویز مشکاتیان ۲۴ اردیبهشت ۱۳۳۴ خورشیدی در نیشابور به دنیا آمد و در میان اهالی هنر و مردم، به عنوان آهنگساز، موسیقیدان، نوازنده سرشناس سنتور، استاد دانشگاه و پژوهشگر شناخته میشد.
مشکاتیان فعالیت هنری خود را در شش سالگی نزد پدرش حسن مشکاتیان که استاد سنتورنوازی و آشنا با ویولن و سهتار بود، آغاز کرد.

پرویز مشکاتیان
وی در سال ۱۳۵۳ وارد دانشکده هنرهای زیبا در دانشگاه تهران شد.
مشکاتیان، ردیف میرزا عبدالله را نزد نورعلی برومند و داریوش صفوت و مبانی موسیقی ایرانی را نزد اساتیدی چون محمدتقی مسعودیه، عبدالله دوامی، سعید هرمزی و یوسف فروتن فراگرفت.
او از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۷ با محمدرضا شجریان همکاری داشت که نتیجه این همکاری، آثار ماندگاری چون «بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان» بود.
در کارنامه کاری پرویز مشکاتیان، همکاری با خوانندگانی چون علی جهاندار، ایرج بسطامی، حمیدرضا نوربخش، علی رستمیان و دیده میشود.
+
نوشته شده در
Mon 21 Sep 2009ساعت
8:5 PM  توسط ف.شبانه
|
ونیز
شیر طلایی شصتوششمین جشنواره بینالمللی فیلم ونیز به فیلم لبنان ساخته ساموئل مائوز رسید.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» این فیلم داستان حمله اسرائیل به لبنان در سال ۱۹۸۲ را از منظر سرنشینان یک تانک اسرائیلی روایت میکند.
زنان بدون مردان ساخته شیرین نشاط کارگردان ایرانی مقیم آمریکا شیر نقرهای ونیز را از آن خود کرد. این فیلم همچنین مورد تقدیر ویژه یونیسف قرار گرفت.
تهرون ساخته نادر تکمیل همایون دیگر فیلمساز ایرانی حاضر در این دوره جشنواره جایزه هفته منتقدان ونیز را از آن خود کرد.
کالین فیرت بریتانیایی جایزه بهترین بازیگر مرد را برای فیلم یک مرد مجرد به کارگردانی تام فورد به دست آورد و جایزه بهترین بازیگر زن به کسهینا راپورت روسی برای فیلم لادوپیا اورا رسید.
جایزه ویژه هیات داوران ونیز نصیب فاتح آکین برای کمدی آشپزخانه روح شد و تاد سولوندز برای فیلم زندگی در زمان جنگ جایزه بهترین فیلمنامه را به خانه برد.
جایزه بهترین مشارکت فنی به فیلم آقای هیچکس از فرانسه اهدا شد و جایزه انریکو فولچینونی برای فیلم ستوان بد به ورنر هرتزوگ رسید.
فیلم چینی 1428 جایزه بهترین مستند را گرفت و شیر طلایی بهترین فیلم کوتاه ونیز به فرزند ارشد محصول مشترک آفریقای جنوبی و آمریکا اهدا شد.
همچنین مایکل مور برای آخرین مستندش سرمایهداری: یک داستان عاشقانه شیر طلایی بخش جنبی ونیز را از آن خود کرد.
+
نوشته شده در
Sun 13 Sep 2009ساعت
2:12 PM  توسط ف.شبانه
|
شفيعي كدكني رهسپار آمريكا شد
پيش از شما
به سان شما
بيشمارها
با تار عنكبوت
نوشتند روي باد
كين دولت خجستهٔ جاويد زنده باد
+
نوشته شده در
Sun 30 Aug 2009ساعت
8:34 PM  توسط ف.شبانه
|
ميترا فراهانی
بهجت صدر آب دريا را میبوسيد
من بهجت صدر نقاشم. از ناچاری به نقاشی روی نیاوردم.
از امکانات نمایشگاههای دنیا بهخاطر فروش نفت استفاده نکردم.
طبیعت بیشتر از انسانها برایم کشش داشت. به پرتگاهها رفتهام اما سقوط نکردم.
وابستگی دینی را در جوانی با چرخاندن کره کنار گذاشتم.
در آپارتمانی با مبلهای ناراحت مارک دار زندگی میکنم.
لباسهایم بیشتر سیاه است. هنر باعث جدایی از دخترم نشد.
سفر زیاد کردم و از سنگلاخ ها گذشتم، گاهی سنگ ریزهها آزارم میداد.
هنگام ساختن فیلم «بهجت صدر، 'زمان معلق'»، بدلیل علاقه بهجت صدر برای رهایی و نیستی در آب، بر آن شدیم تا پلان پایانی فیلم، صحنه ای باشد از شنا کردن او در دریا وحرکت او به سمت افق. اما با وجود هیجان بهجت صدر برای گرفتن این نما امکان آن فراهم نشد. چراکه بسته شدن فیلم مصادف شد با اواخر فصل پاییز و سردی هوا.
بی خبر از آنکه ۳ سال بعد بهجت صدر خود این پلان را کارگردانی خواهد کرد. این پلان چهار روز پیش، با چشمان دخترش میترا حنانه تصویر برداری شد. میترا(حنانه) میگوید، قبل از رفتن داخل آب، مشتی از آب دریا را بوسید!
آیا بهجت صدر برای دادن 'کات' گرفتار ثانیهای فراموشی شد و یا لحظهای تردید؟ و یا قلب ضعیفش از ۸۵ سال جنب و جوش او به ستوه آمد و قبل از هر تصمیمی ایستاد؟
آن روز بالاخره ، بهجت صدر، نمادی از حرکت، ایستاد.
برایم غیر قابل باور است. بهجت صدر آرام و بدون تحرک؟ تا قبل از انتقال او به قبرستان پرلاشز، همچنان امیدوار بودم، نيمه شب برخيزد، همچون گنجشکی سر خود را به هر سو تکان دهد، با سرعت به آشپزخانه رفته تکه کیکی بخورد، چراغ سالن را روشن کند و بساط نقاشیاش را براه. نقاشی نه برای 'خلق هنر ' ، که برای درمان بی تابیهای شبانه. مدتها بود دیگر باوری به نقاشی نداشت. سطح بوم برای دانستهها ، تجربیات و دیوانگیهایش کوچک بود و حقیر. او به دنبال خلق اثر در رفتارهای روزمرهاش بود، در نگاه پر ظرافت و پر طنزش به زندگی و قلدریهایش در برابر مرگ.
پدیده خستگی ناپزیری که با قدرت، اطرافیان را به حرکت پا به پای خود وامیداشت و گاه با شیطنت و هوشمندی آنها را به بازی میگرفت. از صراحت در بیان دریغ نمیکرد و گهگاه با رکگوییهایش قدرت خود را به آزمون میگذاشت. اطرافیان بهجت صدر دو دسته بودند: دستهای که از دور شیوه زندگی او، کار و سرزندگیاش را ستایش میکردند، اما با احتیاط ، از افتادن به دام زورگوییهای او اجتناب کرده و به تحسین او از دور بسنده میکردند.
دستهای دیگر، چشم بر خودمحوریهای او میبستند و به نگاه واقع گرا و متفاوت او، هوش آزاردهندهاش و دیوانگیهای بی بدیل او معتاد بودند و او را پیوسته میطلبیدند. بهجت صدر اگر حاضر بود، ستاره جمع بود و اگر غایب، نقل مجلس (اما چه امروز سخت است در غیاب او سخن گفتن).
او حضوری پر رنگ داشت که برای زنده و متفاوت بودن، خود به آن رنگ بیشتری میداد.
هراز گاه از او میخواستم نظری به نقاشیهای تمام شدهام بیندازد. همیشه برایم لحظات متاثر کنندهای بود. بهجت صدری که دائم با پوزخند و جملات نیشدار فعل نقاشی کردن را به مسخره میگرفت، انگاری در لحظه دیدن کار شخص دیگری بود. جلوی نقاشی میایستاد. لحظهای سکوت میکرد(تنها لحظات نادری که سکوت میکرد!). انگشت اشارهاش را به سمتی میگرفت. در برابر چشمان ناباورم، به نقطهای از تابلو اشاره میکرد. درست قسمتی از تابلو که مدتها با آن درگیر بوده و دست آخر، با راه حلی به خیال خود هوشمندانه آن را پنهان کرده بودم! بعد از اینکه با چشمان تیزبیناش دست بر روی نقطه ضعفهامیگذاشت، با جملهای کوتاه، نسخهای نیز پیچیده به دستم میداد.
من آشفته از ناتوانایی خود، حیران از شناخت او از قوانین زیبایی شناسی، آن لحظه در برابر خود، بهجت صدر، پیشکسوت و استاد هنر دانشگاه تهران را میدیدم. عنوانی که شاید بارها در زندگی روزمره با او فراموش میشد. این شناخت او از زیباییشناسی برایم همیشه حیرتانگیز بود و جزو جذابیتهای او. این قوانین، چشمان تیزبین او را تنها در چهارچوب بوم به نقد وانمیداشت، از حساسیت به طرز لباس پوشیدن اطرافیان گرفته تا چیدمان منزل و یا کوچکترین لکه و فرمی در محیط او را به عکسالعمل وامیداشت، و چه درست...
بهجت صدر با وجود ۵۰ سال اختلاف سن، اما بسیار جوانتر از من مینمود، دیوانه هوشمندی که به دیوانگی میبالید و از هر قانونی گریزان بود. مگر قوانینی که خود برای زندگی وضع میکرد. ۳ سال پیش در موزه هنرهای معاصر تهران نمایشگاهی داشت.
در کادر این نمایشگاه جلسه سخنرانی با حضور آقای مجابی درباره بهجت صدر ترتیب داده شده بود... بهجت صدر تا مدتها بعد با هیجان از آن روز سخن میگفت. چرا که هنگام سخنرانی تمام صندلیهای سالن خالی بود و این او را هیجانزده میکرد.
میگفت: ای کاش از این واقعه فیلمی گرفته بودی، چقدر از لحاظ محتوا و فرم زیبا بود!! تمام سالن خالی بود! ردیف صندلیهای خالی! و مجابی دربارهام سخن میگفت!
سخت میشد با او مقابله کرد. با او که همیشه سعی میکرد غافلگیر کند. در دوستیمان، همیشه او سواره بود و من پیاده؛ و من همیشه به این امید که بالاخره روزی زور من بر او خواهد چربید. اما دست آخر همیشه من 'مات' بودم و او برنده... روزی هنگام رفتن از آتلیهام، دو بوم سفیدی را که چشمش را گرفته بود به او دادم. لحظهای بعد، نگاهش بر روی کاغذ بافتداری در گوشه اتاق برق زد. انگاری آن کاغذ فقط برای تحمل فشار کاردکهای بهجت صدر درست شده بود. برای بيدار کردن هوس نقاشی در او، و پرت کردن حواسش از مرگ (حد اقل برای یک روز)، با بدجنسی کاغذها را جلویش نمایش داده و به او گفتم: هیچ کدوم رو بهتون نمیدم. اول بومها رو نقاشی کنید، بعد اینها رو میدم.
خونسرد نگاه کرد. با تمسخر سری تکان داد و گفت: یه زمانی فیل تو ... موش میذاشت، حالا موش تو ... فیل میذاره.
کاغذها را داخل پاکتی گذاشتم و او آنها را با خود برد.
از جذابیتهای دوستی با بهجت صدر، رفاقت و همنشینی با مرگ بود. همنشینی که به او جسارت زندگی میداد. هرچند حضور دائم مرگ در مکالمات روزمره دلیل عشق او به زندگی بود، اما چه بسيار بود لحظههای بیشماری که به مرگ قرابت بیشتری پیدا میکرد تا با زندگی. شاید آن تردید و بیقراری که سالها برای سکونت بین تهران و پاریس داشت حالا بین مرگ و زندگی پیدا کرده بود. هر روز صبح این قبیل مکالمات با او، صدای دو رگه ناشی از خواب مرا صاف میکرد:
ب: الو.
م: سلام.
ب: چی کار کنم؟
م: چی رو؟
ب: بمیرم.
م: بزارین برم مسواک کنم بیام. یه راهی پیدا میکنیم.
ب: برم تو سن(رودخانه سن )؟
م: تو سن که نمیشه... شنا بلدین!
ب: خوب همین دیگه. چون شنا بلدم، نمی میرم(خنده)!
روز ۲۵ خرداد، پس از انتخابات، هوای ملت و وطن به سرم زد و بعد از دو سال و اندی دوری،تصمیم به بازگشت به تهران گرفتم. نزد بهجت صدر رفتم و با بدجنسی خبر سفر فردا را به او دادم. از کوره در رفت،
ب: - خوب، احمقی!(با نیشخندی عصبی) اصلا حالم بد میشه وقتی شما آدمهای ساده با بازیهای سیاسی سرتون گرم میشه...
م:- این سیاست نیست ، تعصب آدمه نسبت به وطنش. میخوام برم.
ب:- برو! حالا ببین! آدمهای احمقی که گول سیاست رو میخورن چطور آخر مضحکه میشن.
م: - اصلا با من راجع به این داستانها بحث نکنین، دعوامون میشه.(از هفته قبل از انتخابات دائما هیجانات مرا به تمسخر میگرفت) بعد هم اصلا چه ربطی به این داستانها داره ! من دلم واسه تهرون تنگ شده.!
خداحافظی سریعی کردم. در راهرو، جلو آسانسور ایستاده بودم و او در درگاهی، با چشمانی وحشت زده مرا مینگریست. با وجود غم سنگین و نگرانیِِ دور شدن از او، احساس میکردم بالاخره روزی رسید که زور من به او چربید! در درگاهی این پا و آن پایی کرد و گفت:
ب: - دیگه منو نمیبینی.
م:- نه بابا. میآین تهرون، ملاقاتیم اوین.
ب: - مزخرف نگو(عصبی) ! بیخود خودت رو گنده نکن! همه اینها اداست. هیچکی کاری به کار تو نداره.
م:- خوب پس اگه من رو نمیگیرن، شما هم نمیمیری!
دکمه آسانسور را به کرات زدم تا قبل از ترکیدن بغض، خود را به داخل آسانسور پرتاب کنم. در نهایت حرف هردو ما درست از آب در آمد. من بلافاصله بعد از ورود به تهران، به اوین رفتم و بهجت صدر ترک ما گفت. این بار هم زور او بود که به من چربید و بازنده من بودم. این او بود که به سفر رفت و مرا غافلگیرانه تنها گذاشت.
بهجت صدر زنی بود زورگو. آنطور که میخواست زندگی کرد. متفاوت از همه. دست آخر به مرگ نیز زور گفت و آنطور که میخواست رفت، و چه زیبا...
برای میترا حنانه، نرمین صادق، نیما سلیمانی، آزیتا سعیدی، سیما و مجید کنی و مرجان وحید غمگینم..
+
نوشته شده در
Tue 25 Aug 2009ساعت
11:3 PM  توسط ف.شبانه
|
وزیر ارشاد کیست؟
وزیر ارشاد چیست؟
وزیر ارشاد که باید باشد؟
وزیر ارشاد که می تواند باشد؟؟
وزیر یعنی چه؟
ارشاد کدام است؟
+
نوشته شده در
Sun 23 Aug 2009ساعت
3:59 PM  توسط ف.شبانه
|
مریل استریپ با فیلم جولی و جولیا یک بار دیگر می درخشد
 |
|
|
مریل استریپ بازیگربرجسته سینمای آمریکا که تا کنون ۱۵ بار نامزد جایزه اسکار شده است، یک بار دیگرتوانست با بازی در فیلم «جولی و جولیا»- یک فیلم اجتماعی و خانوادگی با تمی زنانه، یکی از شورانگیزترین بازی های خود را روی پرده سینما ارائه دهد وباری دیگرتبدیل به محور توجه منتقدین سینمایی از نیویورک تایمز تا وال استریت جورنال شود. این فیلم در دو روز نخست گشایش آن در آخر هفته گذشته، به عنوان دومین فیلم پرفروش معرفی شد و برخلاف نظریه برخی از منتقدین که تماشای فیلمی درباره آشپزی و خوردن غذا را برای تماشاگران خسته کننده توصیف کرده بودند، با اقبال عمومی روبرو شد.
سال گذشته نیز فیلم «ماما میا!» - برداشتی از یک موزیکال موفق برادوی با همین نام - با شرکت مریل استریپ درنقش زن پا به سن گذاشته ای که درجشن عروسی دخترش با مردی که پیش ترها دوست داشته روبرو می شود، هرچند مورد حمله شدید منتقدین سینمایی قرار گرفت اما توانست تبدیل به یکی از پرفروش ترین فیلم های تابستانی شود و بازی مریل استریپ نیز در این فیلم مورد ستایش عموم قرار گرفت.
فیلم «جولی وجولیا»، تازه ترین اثر«نورا افران» نویسنده و کارگردان فیلم های معروفی چون «بیخواب در سیاتل» و «هنگامی که هری سالی را ملاقات کرد» می باشد که داستان دو زن در دو زمان مختلف و دو کتابی است که توسط این دو نوشته می شود. مریل استریپ در نقش جولیا چایلد، سرآشپزمعروف و نویسنده کتاب های موفق و کارآمد آشپزی بازی می کند و بخش هایی از فیلم، ماجرای دوران اقامت چایلد در فرانسه و فراگیری آشپزی در مدرسه «کوردون بلو» در بیش از نیم قرن پیش است. در بخش دیگر فیلم، زن جوان وبلاگ نویسی در نیویورک تصمیم می گیرد در مدت ۳۶۵ روز یک سال، تمام دستورالعمل های خوراک پزِی این کتاب را عملا تجربه کند.
 |
|
|
مریل استریپ که درنوجوانی قصد داشت خواننده اپرا شود و حتی برای این کار آموزش هم دید، درجوانی به بازیگری در تئاتر و سینما دل بست. او از کالج واسار در رشته هنرهای نمایشی و سپس از دانشگاه ییل فارغ التحصیل شد. او در نمایشی به نام ۲۷ گاری پرازپنبه، یکی از آثار تنسی ویلیامز، نامزد دریافت جایزه تونی که اسکارتئاترمحسوب می شود شد. مریل استریپ در سال ۱۹۷۷ با نقش کوچکی درفیلم جولیا از ساخته های فرد زینه مان بازی در سینما را آغاز کرد و یک سال بعد برای بازی در فیلم شکارچی گوزن، ساخته مایکل چیمینو، کاندید جایزه بهترین بازیگر نقش مکمل اسکار شد. او برای دوفیلم کریمر علیه کریمر و انتخاب سوفی توانست به جایزه اسکار دست یابد و با بازی در نقش های متفاوت ومتنوع نام خود را به عنوان بهترین بازیگر زن دهه هشتاد سینمای آمریکا به ثبت برساند.
مریل استریپ در طول سال ها بارها نامزد جوایز مختلف تلویزیونی و سینمایی شده است و بارها نیز این جوایز را به دست آورده است. از هم اکنون در جوامع هنری صحبت از نامزدی استریپ برای دریافت جایزه بهترین بازیگر زن سال گلدن گلوب به خاطر بازی درنقش جولیا چایلد است. فیلم تازه «جولی و جولیا» که قرار است در ماه آینده در بخش پایانی جشنواره سینمایی رم در ایتالیا نیز به نمایش درآید، احتمالا با دریافت نامزدی جوایز گلدن گلوب، رکورد نامزدی دریافت جوایز سینمایی مریل استریپ که تعداد آن ها هم اکنون به ۲۲ رسیده است را خواهد شکست.
سال گذشته مریل استریپ برای شرکت در دو فیلم « شک» و « مامامیا!» توانست کاندید دریافت جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن در یک درام سینمایی و بازیگر نقش اول یک فیلم کمدی موزیکال شود اما دو ستاره دیگر، کیت وینسلت برای فیلم جاده انقلابی و سالی هاوکینز برای فیلم « هپی گو لاکی» این جوایز را از آن خود ساختند.
همین دو نامزدی جایزه اسکار اخیر باعث شد تا مریل استریپ در طول سه دهه فعالیت هنری، رکورد بازیگر قدیمی «جک لمون» را برای دریافت جوایز اسکار بشکند. پیش از این جک لمون توانسته بود در طول ۴۰ سال فعالیت هنری، ۲۲ بار نامزد جوایز سینمایی مختلف شود و ۴ بار عملا این جوایز را به دست آورد.
مریل استریپ در طول سال ها توانسته است با به دست آوردن 6 جایزه گلدن گلوب با دوست قدیمی اش جک نیکلسون برابری کند. با این تفاوت که جک نیکلسون اغلب جوایز خود را برای شرکت در فیلم های سینمایی به دست آورده است اما مریل استریپ توانسته است با ایفای یک نقش کوچک در مینی سری «فرشتگان در آمریکا» درباره بیماران ایدز نیز جایزه ای دریافت کند.
مریل استریپ که در حال حاضر ۶۰ سال دارد از لحاظ دریافت بیشترین جوایزسینمایی با بازیگر افسانه ای هالیوود، کاترین هیپورن مقایسه می شود که چون او توانسته است در مجموع به ۱۲ جایزه سینمایی دست پیدا کند. کاترین هیپورن هم یکی از جوایز اسکار خود برای فیلم «حدس بزن چه کسی برای شام می آید؟» را در سن ۶۰ سالگی دریافت کرد. او یک سال بعد جایزه اسکار بهترین بازیگر زن سال را برای ایفای نقش اول فیلم«شیر و زمستان» دریافت کرد و بالاخره در سال ۱۹۸۱ پس از برنده شدن اسکار بهترین بازیگر زن سال برای شرکت در فیلم «روی دریاچه طلائی» با شرکت هنری فوندا و جین فوندا کاربازیگری را برای همیشه کنار گذاشت.
+
نوشته شده در
Wed 12 Aug 2009ساعت
11:29 AM  توسط ف.شبانه
|
فلک را جور بی اندازه گشته است
جهان را رسم وآیین تازه گشته است
هزار امروز هم آواز زاغ است
گل از بی رونقی ها خار باغ است
نه خندان غنچه نه سرو از غم آزاد
نه گل خرم نه گلشن خاطرش شاد
غم دیرينه گر در سینه داری
چه غم گر باده ی دیرینه داری
دو چیز اندوه برد از خاطر تنگ
نی خوش نغمه ومطرب خوش آهنگ
فلک را عادت دیرینه این است
که با آزادگان دایم به کین است
+
نوشته شده در
Thu 30 Jul 2009ساعت
1:4 PM  توسط ف.شبانه
|
|
ونیز
دو فیلم ایرانی به بیستوچهارمین دوره هفته منتقدان جشنواره بینالمللی فیلم ونیز راه یافتند. به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» هفته منتقدان ونیز با انیمیشن افسانهای علمی متروپیا ساخته طارق صالح افتتاح میشود. هفت فیلم اول از جمله فیلم تهرون ساخته نادر تكميل همايون كارگردان ايرانی مقيم فرانسه در این بخش حضور دارند. تهرون درباره مردی شهرستانی است که برای یافتن کار به تهران میرود. همچنین چاله نخستين فيلم بلند علی كريم درباره پیرمردی که در حومه یک شهر زلزلهزده زندگی میکند؛ در بخش خارج از مسابقه هفته منتقدان ونیز حضور دارد. هفته منتقدان جشنواره ونیز هیات داوری ندارد و فیلمهای برگزیده براساس رای عوامل فیلمها انتخاب میشوند تا مانند فیلمهای بخش مسابقه رسمی علاوه بر جوایز نقدی شیر طلایی ونیز را دریافت کنند. رامین بحرانی فیلمساز ایرانی مقیم آمریکا که سال گذشته برای فیلم خداحافظ سولو جایزه منتقدین فیپرشی را گرفته بود، امسال عضو هیات داوران فیلمهای اول ونیز است و فیلم زنان بدون مردان ساخته شیرین نشاط کارگردانی ایرانی مقیم آمریکا که با حمایت موسسه ساندنس ساخته شده در بخش مسابقه رسمی جشنواره حاضر است. شصتوششمین جشنواره بینالمللی فیلم ونیز 2 تا 12 سپتامبر برگزار و لیست کامل فیلمهای پذیرفته شده بخشهای مختلف 30 ژوئیه اعلام میشود | |
+
نوشته شده در
Thu 30 Jul 2009ساعت
12:38 PM  توسط ف.شبانه
|
دوم مرداد
سالروز در گذشت بامداد شعر ایران

با من بنشین
جمجمه ها بر بالش مهربان ترند،
در زیر تلی از خاک
تنها،با تل خاک
روی سنگ،پنج انگشت به شکل برج دعا بر گور که از شکاف هاشان مدادهایی تراشیده سر زده اند، در گوشه ی پایین قسمتی از کاسه ی سر
که حفره های چشم آن را چند پر سفید پر کرده اند وبالا در سر لوحه به احمد،
زائر او می گوید:
ـ حالا ترا بهتر می خوانم
ـ و مرزهای نزدیک قربانی دورهای بی مرز می شوند. می اندیشد احمد در خاک.
هفتاد سنگ قبر(سنگ احمد)
یدالله رویایی
+
نوشته شده در
Thu 23 Jul 2009ساعت
11:31 AM  توسط ف.شبانه
|
سلامی دوباره
خسرو خان شکیبایی

+
نوشته شده در
Fri 17 Jul 2009ساعت
10:15 AM  توسط ف.شبانه
|
خودکشی آهنگساز انگلیسی و همسرش
سر ادوارد داونرز، آهنگساز و رهبر ارکستر سرشناس انگلیسی به همراه همسرش «جون»، رقصنده باله، طراح رقص و تهیهکننده تلویزیونی در کلینیکی در سوئیس دست به خودکشی زدند.
به گزارش گاردین، داونرز ۸۵ ساله که تقریبا نابینا و کر بود به همراه همسر ۷۴ ساله اش به سوئیس رفتند تا به کمک مددکاران یک کلینیک ویژه خودکشی، به زندگی خود پایان دهند.
داونرز از شهرت و اعتبار زیادی به عنوان رهبر ارکستر در جامعه هنری بریتانیا برخوردار بود و سالها به عنوان رهبر ارکستر با ارکستر فیلارمونیک بیبیسی و ارکستر اپراخانه سلطنتی انگلستان در لندن همکاری داشت.

سر ادوارد داونرز
دختر و پسر این دو هنرمند اعلام کردند که پدر و مادرشان آگاهانه و با انتخاب خود دست به خودکشی زدند و در آرامش مردند.
در بیانیهای که از سوی فرزندان آنها صادر شده آمده است: «این دو بعد از ۵۴ سال زندگی شاد با یکدیگر، تصمیم گرفتند به جای دست و پنجه نرم کردن با مشکلات جدی ناشی از پیری، به زندگی خود خاتمه دهند.»
داونرز در سال ۱۹۹۱ از سوی ملکه بریتانیا، لقب سر دریافت کرد
+
نوشته شده در
Tue 14 Jul 2009ساعت
3:2 PM  توسط ف.شبانه
|
سرمایهداری: یک داستان عاشقانه» تازهترین مستند مایکل مور
تازهترین مستند مایکل مور سرمایهداری: یک داستان عاشقانه نام گرفت.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» به نقل از رویترز، مور که در مستند فارنهایت ۹/۱۱ دولت بوش و در سیکو صنعت بهداشت و درمان آمریکا را مورد هدف قرار داده بود اینبار به کند و کاو درباره دلایل بروز بحران اقتصادی سال گذشته میپردازد.
مایکل مور پنجشنبه در بیانیهای اعلام کرد حالا زمانی بود که باید فیلمی درباره روابط میساختم.
او در خصوص انتخاب این نام برای مستند جدیدش گفت: این نام در واقع یک تلنگر است چون ما روزانه 14000 شغل را از دست میدهیم. این یک عشق ممنون است. هیچکس جرات صحبت کردن دربارهاش را ندارد. اما اجازه بدهید من بگویم این یعنی «سرمایهداری».
او در این مستند انتقال پول مالیات دهندگان آمریکایی به موسسات خصوصی را «بزرگترین سرقت در تاریخ آمریکا» توصیف کرده است.
سرمایهداری یک داستان عاشقانه احتمالا پاییز امسال شاهد نخستین نمایش جهانی جشنوارهای خود خواهد بود و از روز دوم اکتبر نیز اکران عمومی میشود.
+
نوشته شده در
Fri 10 Jul 2009ساعت
10:14 PM  توسط ف.شبانه
|
یک فیلم خوب با یک پایان تلخ ویک تلخی بی پایان!

چهار شنبه اول ماه ژولای در سینمای لینکلن در خیابان شانزلیزه به تماشای آخرین ساخته ی اصغر فرهادی،درباره ی اِلی نشستم
در میان جمع تنها من زبان اصلی فیلم را می فهمیدم ولی چنین به نظر نمی آمد،لحظه ای به خبرنگاری که کنارم نشسته بودنگاه کردم،بی شک او فرانسوی بود مثل بقیه اما.......
در طول یک سال ونیمی که در پاریس زندگی میکنم شاید این دفعه ی پنجم بود که یک فیلم خوب در سینماهای بزرگ و شلوغ اینجا می دیدم
برای من که تمام کارهای سینمایی فرهادی را دیده ام تنها سه دلیل وجود دارم که بگویم درباره ی اِلی فیلم خوبیست و او سینماگری شایسته.گرچه نه او را دیده ام و نه می شناسم که بخواهم از او تمجید کنم یا مثل دوستان منتقد در ایران که بی انکه فیلمش را دیده باشند آن را نقد می کنند.یعنی من آرزو می کنم که فیلم را ندیده باشند چون در غیر این صورت جامعه ی نقد حب و بغضی ما از صفر به منفی گام بر داشته است.
1.فرها دی فلسفه نمی بافد
2.فرها دی عرفا ن بازی در نمی آورد
3.فرها دی دروغ نمی گوید
و اینها برای کسی که در ایران فیلم میسازد ، سر از کردستان در نمی آورد یا روستاهای بکر شمال بلکه با نگاه به جامعه ی خویش از دردو آفت های جدیش هوشیارانه حرف میزند کافیست که او را تحسین کنند ومیان من ایرانی و آن ژورنالیست فرانسوی تفاوتی نباشد برای درک زبان فیلم.
من درد مشترکم
مرا فریاد کن
فیلم فرهادی با یک دروغ نطفه اش بسته می شود و این نطفه در طول فیلم با دروغ تغذیه ، شکل جنین به خود می گیرد ودر پایان، مرده به دنیا می آید.خیلی تلخ است وتلخیش در غربت به کامم ماند.این جامعه ی ما ست که دروغ می گوید،به فرزندانش دروغ گفتن می آموزد،بیرحمانه درباره ی دیگران قضاوت میکند و خود از اینکه قضاوت شود بیم دارد و اجازه نمی دهد آنکه حقیقت را میداند آن را به زبان آورد و ترجیح میدهد تا روح انسانی را قربانی کند وخود در امان بماند.اما به راستی در چنین جامعه ی می توان احساس امنیت داشت و اینبار چه دروغ بزرگی به خود می گوید - جدای اینکه شخصیت های فیلم فارغ التحصیل رشته ی حقوق هستند!!-
خوب که به خودمان نگاه کنیم می بینیم که این آدم ها در فیلم فرهادی ،تک تک ماییم همانگونه که در چهارشنبه سوری خودمان را بر پرده ی سینما دیدیم و به حقیقت فیلم رای دادیم وآن را انتخاب کردیم واینبار نیز. اما اینها از کجا می آید و ریشه اش کجاست؟
جدای فیلمبرداری نه چندان خوب قسمت هایی از فیلم به خصوص صحنه های درون دریا و ذهنیت تلویزیونی فرهادی به خاطر سابقه ی کارش در تلویزیون که نسبت به کار قبلیش پیشرفت قابل توجهی داشته و از آن فاصله گرفته، در طرح ریشه ی این بیماری جامعه هم دست به عصا حرکت میکند ولی با کمی ذکاوت و شاید با دیدن دوباره ی فیلم در دیالوگ هایی که تند و تند در همهمه ها گفته میشود آن را بهتر دید گرچه کمرنگ است به اعتقاد من!!
یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است
آیا به راستی چاره ی ما این است که این تلخی را پایانی تلخ ببخشیم، جسم به دریا بسپاریم و روحمان را چون بادبادکی سبک
روانه ی آسمان کنیم یا اینکه به این تلخی بی پایان ادامه دهیم و این مرکب به گل نشسته را مدارا کنیم؟؟؟
راه دیگری نیست؟؟؟؟
این سوا لیست که من از خود می پرسم،من ِ این جامعه،منِ بیننده ی ای فیلم. چه باید کرد؟؟لحظه ای فکر کنیم..........
و در آخر،
(همراه با موسیقی پایان فیلم)
دریا خندید در دور دست
دندان هایش کف ولبهایش آسمان
تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان؟
آب دریا ها را میفروشم آقا
این اشک های شور از کجا می آید مادر؟
آب دریا ها را من می گریم آقا
دل من و این همه تلخی از کجاست؟
آب دریا ها سخت تلخ است آقا!
یا دداشتی برای "درباره ی اِلی"
فریبرز علی محمدی کیوانی
3 ژولای 2009 پاریس
2 بامداد
+
نوشته شده در
Fri 3 Jul 2009ساعت
2:0 AM  توسط ف.شبانه
|
دهم تیر ماه
وداع با سهراب شهید ثالث

+
نوشته شده در
Wed 1 Jul 2009ساعت
1:52 PM  توسط ف.شبانه
|
محمد حقوقی شاعر و منتقد معاصر در گذشت
محمد حقوقی،شاعر
محمد حقوقی شاعر و منتقد ادبی معاصر روز دوشنبه، ۸ تیرماه در سن هفتاد و دو سالگی درگذشت.
محمد حقوقی در سال ۱۳۱۶ در اصفهان زاده شد و فعاليت های ادبی خود را از سال۱۳۴۰ آغاز کرد. او در بيش از پنج دهه کار مستمر در حوزه شعر و ادب، نام خود را به عنوان يکی از شناخته شده ترين شاعران و منتقدان معاصر ايران تثبيت کرد.
آقای حقوقی، در اوايل دهه چهل خورشيدی، به همراه شماری از روشنفکران، مترجمان، نويسندگان و شاعران اصفهان، از جمله هوشنگ گلشيری، ابوالحسن نجفی، جليل دوستخواه، محمد کلباسی، احمد گلشيری، فريدون مختاريان، اميرحسين افراسيابی، اورنگ خضرايی، روشن رامی، مجيد نفيسی، رضا فرخفال، احمد ميرعلايی، ضياء موحد، هرمز شهدادی، محمد رضا شيروانی، يونس تراکمه، منصور کوشان و ابوالحسن نجفی نقشی مهم در انتشار مجله « جنگ اصفهان» داشت.
نخستين مقاله مفصل محمد حقوقی، با نام «کی مرده کی بجاست» در سومین شماره «جنگ اصفهان» مورد توجه بسيار قرار گرفت.
وی در آن مقاله نوشته بود که از تمام شاعرانی که تا آن دهه به عنوان شاعر نوپرداز شهرت یافتهاند و همه خود را از «نیما یوشیج» متأثر میدانند، تنها هفت نفر را می توان موفق خواند و شعرشان را ماندگار دانست: "احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث، منوچهر آتشی، فروغ فرخزاد، م. آزاد، یدالله رویایی و سهراب سپهری."
کتاب «شعر نو از آغاز تا امروز» يکی از مهم ترين و شناخته شده ترين آثار محمد حقوقی، تا سال ها به عنوان تنها آنتولوژی معتبر شعر نو شناخته می شد. اين کتاب نخستين بار در دهه چهل خورشيدی منتشر شد، اما بعدها با تجديد نظر در دو مجلد مفصل انتشار یافت و شعر دهههای ۵۰ و ۶۰ را نیز دربر گرفت.
آقای حقوقی، بعد از انقلاب چند سالی فعالیتی نداشت. او خود در باره شروع دوباره فعاليت هايش نوشته است:"خود من تا سال ۵۹ قضایا را مینگریستم، تا اینکه با شروع جنگ، اضطراب به نهایت شدت خود رسید، اضطراب تجزیه وطنم. تا سرانجام که یک شب تا صبح در یک حالت انفجار، شعر بلند «خروس هزار بال» را نوشتم."
محمد حقوقی از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۸۰ نزدیک ۳۰ جلد کتاب شعر و نقد شعر منتشر کرد.
«زوایا و مدارات»، «فصلهای زمستانی»، «شرقیها»، «گریزهای ناگزیر»، «با شب، با زخم، با گرگ»، «خروس هزار بال»، «شب ناشب»، «دالانهای بلند عصر»، «از بامداد نقره و خاکستر»، «سبدها»، «از دل تا دلتا»، «گیلاسها و گنجشکها»، «اندوهیادها» از جمله مجموعه شعرهای محمد حقوقی است.
از آقای حقوقی پنج جلد کتاب نیز با عنوان «شعر زمان ما» به ترتیب در باره شعرهای «احمد شاملو»، «مهدی اخوان ثالث»، «سهراب سپهری»، «فروغ فرخزاد» و «نیما یوشیج» به چاپ رسيده است
+
نوشته شده در
Mon 29 Jun 2009ساعت
8:44 PM  توسط ف.شبانه
|
مایکل جکسون درگذشت
مایکل جکسون، ستاره موسیقی پاپ آمریکا، در سن پنجاه سالگی درگذشت.
مایکل جکسون، پنجشنبه ظهر (۲۵ ژوئن) در محل سکونت خود در لسآنجلس دچار غش شد و در نهایت به دلیل ناراحتی قلبی حدود ساعت سه بعد از ظهر (به وقت لسآنجلس) در مرکز پزشکی دانشگاه کالیفرنیا درگذشت.

مایکل جکسون
یکی از مقامهای فوریتهای پزشکی به خبرگزاری به سیانان گفتهاست که به دلیل قوانین حفظ حریم خصوصی افراد، نمیتواند جزئیات زیادی را در این مورد شرح دهد.
لسآنجلس تایمز نیز از قول وی نوشته هنگامی که ماموران اورژانس به منزل مایکل جکسون رسیدهاند او نفس نمیکشیدهاست.
سیانان همچنین گزارش کرده در زمان بستری شدن مایکل جکسون، ورودیهای منتهی به مرکز فوریتهای پزشکی بسته شده بود و حتا به کارکنان نیز اجازه ورود داده نمیشد. ویدئوهای ضبط شده از محل بیمارستان، تجمع دوستداران این خواننده محبوب آمریکایی در منطقه را نشان میدهد.
لسآنجلس تایمز به نامشخص بودن وضعیت دقیق مایکل جکسون در زمان مرگ اشاره کرده و اینکه پلیس در حال بررسی موضوع است.
درگذشت مایکل جکسون در حالی روی داد که وی کنسرتهایی در پیش داشت که تمام بلیتهای آنها پیشاپیش به فروش رفته بود.
یوری گلر، از دوستان نزدیک مایکل جکسون به خبرگزاریها گفتهاست که «مایکل در وضع جسمانی خوبی قرار داشت و به ورزش و تمرین مشغول بود و خبر درگذشت او کاملاً شوکهکننده است.»
مایکل جکسون را «سلطان پاپ» لقب دادهاند و سبک آواز و رقص ویژه او، تعداد بیشماری از هنرمندان معاصر موسیقی پاپ را تحت تاثیر قرار دادهاست.
آلبوم تریلر (Thriller) او که بیش از ۴۱ میلیون نسخه فروش داشته، تا امروز پرفروشترین آلبوم موسیقی جهان بودهاست.
+
نوشته شده در
Fri 26 Jun 2009ساعت
10:50 AM  توسط ف.شبانه
|
|
مستند «تهران انار ندارد»
به اسكار 2010 معرفي ميشود
|
|
به گزارش سرويس فرهنگي هنري برنا به نقل از روابط عمومي مركز گسترش سينماي مستند و تجربي، مستند بلند «تهران انار ندارد» ساخته مسعود بخشي، پس از نمايشهاي موفق جشنوارهاي، سينمايي، فرهنگي و تلويزيوني در آسيا، اروپا، آمريكاي لاتين، آمريكاي شمالي و آفريقا؛ توسط كمپاني پخشكننده در آمريكاي شمالي بهعنوان نخستين فيلم مستند سينمايي ايران، به آكادمي هنرها و علوم سينمايي «اسكار» معرفي ميشود.
بر اساس اين گزارش، اين فيلم پس از اكرانهاي موفق در شهرهاي نيويورك، لوسآنجلس، شيكاگو و ... از چهارشنبه سوم تيرماه در سه سالن آزادي (ساعت 17)، اسوه (ساعت 18) و سپيده (ساعت 21:30) روي پرده ميرود.
اين فيلم علاوه بر كسب مهمترين جوايز مستند ايران از جمله جوايز بهترين كارگرداني از جشن خانه سينما و جشنواره فجر، جايزه تماشاگران جشنواره سينما حقيقت و نشان سيمين جايزه بزرگ شهيدآويني (ويژه برترين مستندهاي سال)، كانديد دريافت جايزه بهترين مستند سال از مركز مستقل فيلم نيويورك آمريكا بوده و در مهمترين جشنوارههاي مستند آمريكاي شمالي از جمله هاتداكز (كانادا) و فول فريم (آمريكا) به نمايش در آمده است.
به گزارش برنا، مستند بلند «تهران انار ندارد» از ماه سپتامبر 2009 نيز در كانادا و لهستان روي پرده سينماها خواهد رفت.
فيلم «تهران انار ندارد» توسط مركز گسترش سينماي مستند و تجربي در ايران، شركت «آندانا فيلمز» فرانسه در اروپا، آسيا، آفريقا و آمريكاي لاتين و شركت «ويلوفيلمز» در آمريكاي شمالي پخش ميشود
+
نوشته شده در
Wed 24 Jun 2009ساعت
11:49 PM  توسط ف.شبانه
|
|
وودی آلن کارگردان اسکاری هالیوود روز پنجشنبه در گفتوگویی اعلام کرد مایل است کارلا برونی سارکوزی را برای بازی در نقش اول فیلمش دعوت کند. به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» به نقل از رویترز، آلن ضمن ابراز تمایل به حضور کارلا برونی سارکوزی در فیلمش گفت: «من مطمئنم او فوقالعاده خواهد بود. راههای زیادی وجود دارد که من بتوانم از او در فیلمم استفاده کنم. اما در این زمان داستانی برای بازی او ندارم. اما قطعا از او در این مورد سوال خواهم کرد و میخواهم بدانم آیا علاقهمند به بازی در فیلم من هست.» کارلا برونی سارکوزی مدل و بازیگر مشهور ایتالیایی و همسر نیکولا سارکوزی رئیس جمهور فرانسه است.
|
|
| |
|
|
+
نوشته شده در
Fri 19 Jun 2009ساعت
2:36 PM  توسط ف.شبانه
|
تازهترین فیلم «جوزپه تورناتوره» جشنواره ونیز را افتتاح میکند
شصتوششمین جشنواره فیلم ونیز با فیلم باریا تازهترین ساخته جوزپه تورناتوره کارگردان صاحب اسکار ایتالیایی آغاز میشود.
به گزارش «پایگاه خبری فیلم کوتاه» به نقل از اسکریندیلی، این فیلم با بودجه 30 میلیون دلاری یکی از پرهزینهترین فیلمهای ساخته شده در ایتالیا است.
فرانچسکو شانا و مارگارت مید ستارههای جدید این فیلم هستند و در کنار آنها 200 بازیگر شامل مونیکا بلوچی و رائول بووا نیز حضور دارند.
تورناتوره که در سال 1990 اسکار بهترین فیلم خارجی را برای سینما پارادیزو به دست آورده، فیلم تازهاش را اتوبیوگرافی نمیداند؛ اما معتقد است این فیلم خیلی شخصیتر از سینما پارادیزو است.
جوزپه تورناتوره باریا را در دو نسخه یکی با لهجه محلی سیسیلی برای پخش در آن و دیگری را به زبان ایتالیایی برای پخش در سراسر ایتالیا و جهان آماده کرده است. عنوان فیلم تلفظ سیسیلی شهر «باگریا» زادگاه تورناتوره است.
شصتوششمین جشنواره ونیز از 2 تا 12 سپتامبر در ونیز برگزار میشود و باریا علاوه بر نمایش افتتاحیه در بخش مسابقه نیز حضور دارد.
+
نوشته شده در
Wed 17 Jun 2009ساعت
11:50 AM  توسط ف.شبانه
|
ایران
نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من
شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
+
نوشته شده در
Fri 12 Jun 2009ساعت
12:14 PM  توسط ف.شبانه
|
سرقت دفترچه طراحی پیکاسو
دفترچهای از طرحهای متعلق به پیکاسو، هنرمند بزرگ اسپانیایی که در موزه پیکاسو پاریس نگهداری میشد، به سرقت رفت.
به گزارش رویتر، این دفترچه که شامل ۱۳ طرح از پیکاسو بود، بالغ بر هشت میلیون یورو قیمت داشت.
به گفته پلیس فرانسه، این سرقت نیمه شب گذشته انجام شد و هیچ علائمی از شکستن در موزه و یا ورود سارقان به درون آن دیده نشده است.

پلیس فرانسه دستور بستن موزه را داده است و تحقیقات پیرامون این سرقت همچنان ادامه دارد.
این نخستین بار نیست که آثار پیکاسو به سرقت میرود. در سال ۲۰۰۸ نیز چهار اثر ارزشمند پیکاسو از موزه سن پائولو به سرقت رفت.
همچنین در سال ۲۰۰۷، سارقان، دو تابلوی نقاشی پیکاسو از مجموعه داراییهای نوه پیکاسو را به سرقت بردند.
+
نوشته شده در
Wed 10 Jun 2009ساعت
8:54 PM  توسط ف.شبانه
|